عاشقانه ها

مطالب عاشقانه بصورت(SMS,شعر,داستان و... )

احمد و سمیه از زبان سمیه

سلام به همه کسانی که داستان زنئدگی منو میخونن و شاید روزی به در دشون بخوره من سمیه هستم و کسی که عاشقش بودم احمد بود و احمد همه زندگی من بود و دنیا را با او میدیدم و داستان مت اینجا شروع شد:من دختر مدرسه ای بودم که هر روز انو سر راه مدرسه میدیدم و عادی بود اما کم کم اون نزدیکتر شد به من و من هم که تا اون روز هیچ رابطه ی نداشتم با هیچ پسری اول خیلی سخت بود که این نجابتم رو بشکنم ولی به اصرار اون و منم که میخواستم تجربه کنم قبول کردم دقیقا ۴ سال پیش بود و اون موقع موبایل زیاد رواج نداشت پس رابطه ما ناچیز بود ولی شیرین هروز بیشتر به هم وابسطه تر میشدیم اون همش کاریرو میکرد که من واسه یه عشق لازم میدونستم اما از کی سرد شد این رابطه الان میخوام بگم:احمد که میخواست درس و رها کنه و بره سراغ کار تا زودتر ما به هم برسیم به اصرار خانواده اش رفت دانشگاه و همین خط سیلی بود برای بدبختی من...

یه بار که داشتیم با احمد قدم میزدیم البته دیگه ۴ سال پیش نبود و منم داشتم واسه کنکور درس میخوندم خلاصه گوشی احمد زنگ خورد و رد تماس کرد من خیلی مشکوک شدم و هرجور بود با کلک گوشیرو از دستش گرفتم رفتم سراغ اس ام اس ها و برای اولین بار از احمد منتنفر شدم چیزی که دیدم باورم نمیشد احمد با دخترای دانشگاه رابطه دوستی و یه جورائی عاشقانه داشت اس ام اس هایی که به من میدادو واس اونا هم داده بود وای یعنی این همون احمد بود؟؟؟؟؟

من همونجا وداع کردمو اومدم خونه و از اونجائی که مادرم رابطه منو احمد و میدونست فورا فهمید جریان از چه قراره و اونم مدام حرف میزدو سرمو میخورد و من تحمل نداشتم گوشیمو گرفتن تحریمم کردن چند مدتی گذشت و من کم کم یه آرامش مختصری داشتم که احمد از طریق دوستم پیغام پشیمانی داده بود و خواهش کرده بود که برگردم و کلی معذرت خواهی کرده بود اول قبول نکردم ولی بازم دوام نیاوردم قبول کرئم روزی چند دقیقه از طریق گوشی دوستام باهاش حرف میزدم اما دیگه اون حسو نداسشتم ولی ادامه میدادم خواستم چند روزی سر به سرش بذارم تا حسابی آدم بشه دو روز گذشته بود که خبر نامزدیشو شنیدم اصلا باورم نمیشد ولی خوب دیگه شده بود الانم نمیدونم چرا ولی حدس میزنم اون برگشته بود منو خراب کنه و کرد

من وارد دانشگاه شدم بیرون از دانشگاه با پسری که قبلا میشناستم خواستم دوستی کنم اسمش(.........)بود یعنی عشقو ازش گدایی کردم آخه قبلا دوستم داشت فکر کنم میکردم و اونم پسم زد چون من یه مهره سوخته بودم به چشمش چون داستانه منو میدونست و الان من نمیدونم دارم برای چی زندگی میکنم چون هدفی ندارم.....پایان/

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 11:38  توسط اميد  | 

یوسف و رویا از زبان یوسف

پسر ساده ای بودم که حتی فکر عاشقی رو هم نمیکردم نه اهل دوستی های خیابونی بودم نه کاری به کار دخترا داشتم ولی گرفتار عاشقی شدم و این درد و مزه کردم

داستان از اینجا شروع شد که مادر بزرگ من فوت کرد و ما برای بجا آوردن مراسم همه ی فامیل رو باخبر کردیم و از اونجائی که پدر من زیاد اهل مهمونی و رفت و آود های خانوادگی نیست من بیشتر فامیلارو فقط به اسم میشناسم یا اینکه تو بچگی دیده بودمشون انروز تقریبا همه اومده بودن و غصه دار هم بودن و هیچ چیز عجیبی نبود من دم مسجد ایستاده بودم که دختری اومد سلام و احوال پرسی و من اونو وقط موقعی که ۶ سال داشتم دیده بودمش بله درست حدس زدین رویا بود رویا...

من تا حالا با هیچ دختری حرف نزده بودم شوکه شدم و اون مدام سوال میکرد از درسام از روزگارم و من منو من کنان جواب میدادم و اون چند لحضه سخت و به یاد ماندنی گذشت و مه رفتن خونهاشون من یادمه که اونشب نتونستم بخوابم همش می اومد جلو چشام و نمی ذاشت رها باشم به این فکر میکردم که چه دختر جالب بود و این و نمی دونستم که همین یعنی دوسش دارم....

طی مراسمات مکرر میدیدمش و هر بار بیشتر به اون علاقه پیدا میکردم و رویا مثل همیشه خون گرم باهام رفتار میکرد و این منو آزار میداد که نمیتونم احساسمو راجبش بگم تا اینکه این ماجرارو با یکی دوتا از دوستام در میون گذاشتم و امید که صمیمی ترین دوستم بود گفت شمارشو از گوشی داداشش بردارم و بهش زنگ بزنم که فکر خوبی به نظرم میومد و این کارو کردم چون من اصلا جرائت اینکه تو چشاش نگاه کنم . بگم دوستت دارم و نداشتم حتی نتونستم زنگ بزنم و بهش پیام دادم اون باورش نمی شد که یوسف پسری که به سر به زیری معروفه تو فامیل چه پیشناهادی مبده مدام میگفت یوسف ازت انتظار نداشتم من تورو دوست داشتم به برادری و از این ئحرفا اما من گوشم بدهکاره این حرفها نبود و همش حرف خودمو میزدم که اون هرچی گفتم نه آورد تازه رویا یک سالم از من بزرگتره که واسم اصلا مهم نیست آخرین جوابش این بود من نه به تو و نه به کس دیگه فکر نمی کنم وخداحافظ...

چند ماهی خودمو با اشک و آه و ناله تسکین دادم تا بعد از ۸ ماه صبرم تموم شد و دوباره خواهش کردم که باز نه شنیدم البته من ازش دوستی نمیخواستم ها میخواستم که با خانواده هامون در میان بذاریم که نه شنیدم و نه و نه...

حالا امیدم به زندگی تقریبا زیره صفره ولی من ئبازم دست بر نمی دارمو عشقمو بهش تحمیل میکنم..

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 22:53  توسط اميد 

داستان امید و نوشین از زبان امید

یک روز خوب تابستانی بود برای کنکور سال بعد مطالعه میکردم تازه دیپلم گرفته بودم و کلی خوشحال بودم کلاس کنکور میرفتم فکرو ذکرم درس بود دوستم علی زنگ زد و برای رفتن به پارک دعوتم کرد و طبق ساعت تعیین شده رفتیم داشت کلی خوش میگذشت و حسابی حال میکردیم که یهو چشام به چشای نوشین افتاد و دیگه نشد که به راهم ادامه بدم و بی اختیار فقط خواستم که نگاهش کنم و به هر طریقی بود باهاش ارتباط برقرار کردم اولین تماس ما اتفاق افتاد دقیقا یادمه که سر کلاس دیفرانسیل بودم و من که درس رو تا آن لحضه به همه چیز ترجیح میدادم گفتم بعدا تماس میگیرم بعد از کلاس و در راه خانه زنگ زدم وکلی حرف زدیم و تازه کلی هم ناگفته ها موند..

از اون شب به بعد طبق معمول تا نیمه های شب به هم پیام میدادیم و خوش بودیم هر از کاهی با حضور مادرش همدیگرو میدیدیم و خیلی کم دوتایی باهم میرفتیم بیرون و همه دوستام حسودیشون می شد چون از هم دیگه هیچ توقعی نداشتیم و نوشین به مکرر به قول خودش منو امتحان میکرد هر بارم به نحو تازه ای که منو غافلگیر میکرد و چون منم فکر میکردم فقط دوستش دارم هر بار قانع میکردم که دوستش دارم و او هم کوتاه میامد.اما وقتی فهمیدم عاشق او هستم که فقط دو روز بهم جواب نداد واین دو روز واسم یک عمر گذشت می گفت من دارم ازدواج میکنم و من لحضه به لحضه اون دو روز داشتم بهش پیام میدلدم که آخر سر گفت میخواستم اطمینان پیدا کنم که دوستم داری من بدون تو نمیتونم زندگی کنم و من با این حرف بیشتر از قبل او را دوست می داشتم و عاشق تر شدم..

روزها همینطور سپری میشد و من با نوشین بودن رو به درس و دیگر فعالیت ها ترجیح میدادم و خوشحال بودم که کسی مثل نوشین را دارم و این تا موقعی بود که خانواده من شک کردن و گوشی منو ازم گرفتن و این باعث شد تا من سیل بدبختی هایم آغاز شود به کمک دوستام فردای اون روز واسه خودم گوشی دست و پا کردم و دیگه سر کلاس کارم شده بود پیام دادن و بیرون رفتن از کلاس که صدای دبیرارم در آوردم آخر سر و سیل بدبختی ها همچنان روانه به سوی من بودن و اونم میگفت که من تورو درک میکنم به درسات برس و...

از طرف خانواده دیدن که وضع من بدتر هم میشه گوشی رو بهم برگردوندند پس از یک ماه اما کاره من دیگه تموم بود در رابطه بادرس حداقل برای اون سال کنکور پس تصمیم گرفتم سراغ کار برم تا سال بعد و روزها به نظر داشتن عادی میشدن که خانواده من فهمیدن و کلی داد و بیداد راه افتاد ولی دیدن که من کوتاه نمییام یعنی ایستادگی کردم تا مادرم یک روز تصمیم گرفت به خونه نوشین اینا زنگ بزنه وقتی من سر کار بودم و من هنوزم نمیدونم چی بین مامانه منو اون ردو بدل شد که دیگه از اون روز نوشین برام نبودو فقط من به یاد اون بودم گوشیش خاموش خونشون زنگ میزدم مامانش جواب میداد و دریغ از این که اونم زنگی بزنه حسابی شاکی بودم از دستش ولی می دونستم که دوسش دارم وشبا واسش گریه میکردم و میکنم

اما یادمه روز تعطیلات عید سال ۸۹ بود که قرار بود با دوستم به همون پارک بریم تو راه گفتم من امروز حتما نوشین رو میبینم به دوستم گفتم و تازه رسیده بودیم که دیدم اونجاست و مامانش نذاشت حرف بزنیم بعد اون چندین بارم دیدم که از طرف اون میلی ندیدم به طرف خودم ولی تازگی ها با شماره های مختلف پیام میده و یهو غیب میشه و این منو آزار میده. هر اتفاقه تازه ای برام بیفته همینجا میگم فقط دعا کنیین چون عشق من پاکه و نمیتونم از ذهنم خارج کنم

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 10:53  توسط اميد  | 

علی و ناهید از زبان علی

سلام من علی هستم و الن ۲۰ سالمه و عاشق دختر داییم شدم که اون الان ۲۱ سال داره و اما مزدوج شده

اما از شروع داستان بگم من از بچگی ناهید رو دوست داشتم و همیشه میخواستم یه جورائی پیشم باشه اما اونا تو شهرستان بودن و نمیشد زود زود ببینمش تا اینکه یبار برای مراسمی رفتیم شهرستان اونا و من شده بود اون موقع ۱۷ سالم دیگه نتونستم تحمل کنم و به یکی از دخترای فامیل گفتم که با ناهید در میان بزاره و اونم این کارو کرد و ناهید گفته بود بگو بیاد پیشم و من از خدا خواسته رفتم من و نگاه کردو خندید و خندید تا اینکه دید من نارحت میشم سر حرفو باز کرد دلیل آورد ولی من حرفه خودمو زدم و اونم میدونستم که قبول میکنه و همینطوری هم شد و ما چند روز بعد برگشتیم به خونه اما من دلم اونجا بود اصلا نمیتونستم تحمل کنم نه موبایلی بود نه راه ئنزدیک بود هر چند روز یک بار اون زنگ میزد و حرف میزدیم من دیدم اینجوری نمیشه تصمیم گرفتم هر هفته یه بار پنهانی برای دیدنش برم و برگردم اما از اونجائی که درس میخوندم و پول جیبی میگرفتم مجبور بودم یک هفته هیچ خرجی نداشته باشم تا واسه دیدمش چند ساعت راه برم و اون پولم تازه پول جاده بود و مجبور بودم حداقل ۱۰ کیلو متر موقع رفتن پیاده برم و همون قدرم موقع برگشتن صبح به جای مدرسه روزای پنجشنبه میرفتم فقط میدیدمو برمیگشتم تا اینکه خبر رسید که ناهید میخواد ازدواج کنه پریشان شدم به مامانم گفتم من ناهید رو میخوام اما اون مخالفت کرد و من اصرار میکردم تا اینکه از طرف خانواده اونا هم فهمیدن و خانواده ها میان خودشون بریدن و دوختن به من گفتن ناهید میخواد بره و به اونم گفته بودن که دیگه علی نمیخواد و چون راه ارتباطی آن چنانی نداشتیم دیگه نفهمیدم تا برای عروسی ناهید مارم دعوت کردن و این یعنی مرگ این یعنی آب سردی بر حس داغ عشقم ناهید رفت و برای من خاطره ای شد و تا ابد در ذهنم باقی خواهد ماند و بعدا فهمیدم به رسم قدیم شهرشون به زور دادن به یکی دیگه و ناهید اصلا راضی نبوده و الان مجبورم گاهی تو خونشون از دستش چای بگیرم و پیش شوهرش بگم خیلی ممنون ناهید خانوم و این سخترین کار ممکن من برای ادامه زندگی هست.

یه نصیحت اگه یکی رو دوست داری فکر کن آخرین روزه زندگیت هست و هرجور شده بهش برس تا مثل من نشوید////!!!...

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 0:35  توسط اميد  |